تبليغاتX
 حسرت خیس

مامان: یعنی چی؟واسه چی؟

سارا:مامان تو رو خدا بر دار زود باش

 مامان: که چی بشه؟

 سارا:دیدی مامان زیر پاتم فدات بشم من

مامان:شوخیت گرفته ؟ بذار برسی خونه حسابت رو می رسم سارا:دلت میاد؟

مامان:لوس نشو الان کجایی؟حتما اینقدر فس فس کردین توو افسانه که تاکسی گیرت نیومد اره؟

سارا: افرین دختر باهوش یادم باشه سر راهم 1 جایزه برات بخرم

مامان:می خوای بیام دنبالت؟

 سارا:نه خودم پیاده میام می خوام یک کم چشم چرونی کنم یک داماد خوب برات بیارم

مامان:تو از این عرضه ها نداری پیاده میای مواظب خودت باش کاری نداری؟ سارا: نه مامان گلم خداحافظ

 مامان:مواظب باش سارا خداحافظ عزیزم

کوله پشتیمو انداختم رو دوشم مغنه ام درست کردم راهی خونه شدم.باید 30 دقیقه پیاده روی می کردم باد پاییزی می وزید و برگ درخت های ریخته شده رو با خودش این طرف و ان طرف می برد فصل پاییز رو دوست ندارم حس خوبی بهم نمیده داشتم با خودم فکر می کردم چه دنیای عجیبی داریم افسانه 6 سال از بهزاد جدا شده اما هنوز واسه از دست دادنش گریه می کنه هر کی ندونه و اشکهای افسانه رو ببینه فکر می کنه جدایش مال چند ساعت پیش بود اما یکی مثل ندا هم کلاسیم هفته پیش از دوست پسرش جدا شد امروز تو ماشین کس دیگه ای دیدمش اینقدر خوشحال و سر حال بود که انگار هیچ اتفاق خاصی واسه اش نیفتاد چقدر ما ادما با هم فرق داریم اما اگر من جای افسانه بودم دیگه اسمشو هم نمیاوردم چه برسه که بخوام بهش فکر کنم و گریه کنم افسانه با این کاراش داره خودش و زندگیشو نابود میکنه با این کاراش هیچ چیزی تغییر نمیکنه بارها بهش گفتم افسانه اگه هنوز دوسش داری و فکر می کنی بدون بهزاد نمی تونی زندگی کنی یا به کس دیگه ای فکر کنی اگر می تونی غرورت رو بگزار زیر پا من واسطه می شم که به هم برسید و تو هم از این حالت رها بشی اما افسانه میگه نه دوستش داره اما نمی خواد باهاش باشه واقعا گیجم کرده منظورش رو نمی فهمم که چی می خواد بارها شده شماره بهزاد رو بهم داده که من زنگ بزنم باهاش حرف بزنم مثلا بگم اقای فلانی بعد بهزاد بگه اشتباه گرفتی و من معذرت خواهی کنم و قطع کنم و همین چند کلمه مکالمه بین من وبهزاد رو افسانه صداش رو گوش بده من نمیدونم این کارای افسانه چه تاثیری روش داره که برای شنیدن صدای بهزاد منو وادار به این کارا می کنه؟ صدای بوق ماشینی توجه ام رو جلب می کنه اما اهمیت نمی دهم حتما از این مزاحم های خیابانی که روزی چند تا واسمون بوق می زنند ای بابا باز هم داره بوق میزنه این دیگه از کجا پیداش شد عجب مزاحم سمجی محلش نمی دم و سرمو میندازم زمین به راهم ادامه می دم ماشین:خانوم

سارا:تو دلم می گم محلش نده

مزاحم ماشین:خانوم زندیان

سارا:با خودم می گم واییییییییی فامیلی تو رو هم میدونه سارا ماشین:سارا خانوم

 برمیگردم عقب ببینم کیه که اسم و فامیلم رو میدونه به نظرم این ماشین رو قبلا جایی دیدم برام اشناست تو ذهنم جستجو می کنم که ببینم کیه که در ماشین رو باز کرد وپیاده شد اوهههههههه خدای من شناختمش پویاست دوست صمیمی پسر خالم

پویا:سلام سارا خانوم خوب هستین؟

 سارا:سلام اقا پویا خیلی ممنون خوبم مرسی شما خوبین؟

پویا:خوبم متشکرم از این خیابون رد می شدم که 1 دفعه شما رو دیدم دور زدم که بگم منم از مسیر خونتون می رم بفرما برسونمتون

سارا:خیلی ممنون اقا پویا راه زیادی نمونده خودم میرم

پویا:سارا خانوم تعارف نکنید بفرمایید

 سارا:تعارف نمی کنم متشکرم می خوام یک کم قدم بزنم

پویا:باشه اصرار نمی کنم هر جور راحتین به خانواده سلام برسونید با اجازه

سارا:ممنون از لطفتون شما هم سلام برسونید

 پویا:خداحافظ سارا خانوم

سارا:خداحافظ

 پویا رو 5 سال بود می شناختم اولین بار تو جشن تولد حامد پسر خالم دیده بودمش اون موقع 14 ساله بود هم سن بودیم تازه پشت لباش سبز شده بود لپ هاشم از خجالت سرخ می شد به نظرم با شخصیت و مودب بود سالها بود با پسرهای فامیل دوست بود بر عکس پسرها فامیل که همیشه دنبال خوش گذرانی بودن اما پویا همیشه بعد از تعطیل شدن از مدرسه همراه باباش تو مغازه کار می کرد از این که با سن کمش پشتکار داشت خیلی خوشم می امد اما همیشه باهاش رسمی بر خورد می کردم. دلم نمی خواست زیاد با پسرهای غریبه صمیمی باشم چون فکر می کردم بعضی از پسرا خیلی بی جنبه هستند خدا نکنه 1 ذره بهشون رو بدی اون وقت از سر وکوله ادم بالا میرن فقط با پویا بود که خیلی کم و دورا دور سلام علیک داشتم .کم کم به خونه دارم نزدیک میشم دستمو میزارم رو زنگ مثل بوق ماشین عروس زنگ می زنم تقریبا همه فامیل ها با این زنگ من اشنا بودن چون فقط من اینجوری زنگ میزدم اگه کسی می خواست ادامو در بیاره بد حسابشو می رسیدم که دیگه حوس نکنه تقلید کنه .

 داداشی:سارا کر شدم دستت رو بر دار از روی زنگ در رو باز نمی کنم ها؟

 داداشمو خیلی دوست دارم. سینا 15 سالش همین 1 دونه داداشو دارم اونم منو خیلی دوست داره و بدونه من هیچ کاری نمی کنه و همیشه به حرفام گوش می ده هر وقت نتونه در مورد چیزی تصمیم بگیره از من می خواد براش تصمیم بگیرم منو خیلی قبول داره در واقع الگوشم

سارا: اشکالی نداره برات سمعک می خرم خیلی هم خوشکل میشی حالا در رو باز کن

سینا: حالا که اینو گفتی اصلا در رو باز نمی کنم

سارا:باز نکن حالا می بینی چه کار می کنم

 سینا: چه کار؟

سارا:کاری می کنم که ابروت جلو دوستات که دارند تو کوچه فوتبال بازی می کنند بره صبر کن

 سینا: دروغ میگی دوستام تو کوچه نیستن

 سارا:حالا می بینی که راست می گم یا دروغ کیف ام رو باز می کنم گوشی و عینک افتابیمو از توش در میارم که نشکنه

 سارا:سینا پرده رو کنار بزن ببین چه کار می کنم چهره سینا رو از پشت پنجره می بینم که کنجکاو ببینه چه کارمی خوام بکنم؟ دستم رو واسش تکون می دهم با اشاره بهش می گم دوستاتو ببین کیفم رو بر میدارم بالا سرم به سینا اشاره می کنم در رو باز کن واسم ابرو میندازه بالا و ههههی می خنده با سر می گه نه کیفم رو با تمام قدرت پرت می کنم تو حیاط هدفم نگرفت بر گشت خورد تو سرم اخ دردم گرفت سینا هم واسه خودش می خندید نمیدونم مامان کجاست وگرنه حسابش رو می رسید دوباره امتحان کردم این بار تیرم به هدف خورد حالا نوبت من بود سینا رو مسخره کنم زبانمو در میارم واسش تکون میدهم با اشاره بهش می گم حالا اینجا رو ببین پای راستم رو گذاشتم رو در با دست چپم بالی در رو می گیرم که برم بالا سینا هم دیگه از خنده مرده بود که دیدم مامان پشت سینا ایستاده

مامان:سینا داری به چی می خندی؟ برو کنار ببینم

سینا:هیچی مامان

 مامان:برو کنار ببینم .وایییییییییییی خدا مرگم بده از دست شما

دو تا اخ اخ الان برم بالا حسابم رو می رسه اما اشکالی نداره به جاش کلی من و سینا خندیدیم. مامانم خیلی حساس دلش می خواد من و سینا جدی باشیم و رفتار بچهگانه نداشته باشیم اما هر کاری می کنم نمی تونم از این اخلاقم دست بر دارم صدای مامان از اف اف میاد

مامان:سارا زود باش بیا تو

سارا:چشم قربان

 مامان: زهر مار بزار بیای بالا حسا بت رو میرسم خودم رو جم و جور می کنم تا برم بالا حتما الان باید کلی جواب پس بدم پله هارو دو تا یکی می کنم تا زودتر برسم مامان از این حرکت من خیلی بدش میومد همیشه می گفت مواظب باش اخرش از دست کارات دیونه میشم.بلاخره رسیدم دیگه اینجا باید مواظب باشم زنگ مدل سارایی نزنم وگرنه مامان منو می کشت دست می برم تا زنگ بزنم اما مامان زودتر در رو باز می کنه

سارا:سلام خانوم خوشکله

 مامان:سلام و زهر مارتو خجالت نمی کشی؟

سارا:از چی؟

 همیشه این جور مواقع خودمو می زدم به قول معروف به اون راه و اینقدر ادامه میدادم تا مامان می خندید و همه چیز به خیر می گذشت

مامان:مثلا به تو میگن دانشجو؟

سارا:مثلا نمیگن واقعا میگن دانشجو

 مامان:سارا بچه شدی؟این مسخره بازی ها چیه؟

سارا:مامان مسخره بازی یک بازی جدید ؟یادم میدی؟مامان تو رو خدا مسخره بازی یادم بده اخه خیلی دوست دارم یادم بده خوب؟

مامانم لباشو جمع می کنه هر وقت این کار رو می کنه معلوم خندش گرفته اما نمی خواهد به اصطلاح به من رو بده .عاشق این رفتارشم

مامان:اینقدر حرف نزن بیا تو دفعه اخرت باشه

 سارا:چشم قربان

کفشامو در میارم بعد میرم داخل اخه مامان خیلی به نظافت خونه اهمیت میده و دوست نداره خونه کثیف وشلخته باشه یک نگاه به اطراف میندازم ببینم سینا کجاست.دیدمش معلومه مامان حساب او رو کامل رسیده یک کتاب جلو صورتش گرفته مثلا داره درس می خونه از تکون خوردن بدنش می فهمم داره می خنده ولی برای اینکه مامان نفهمه کتاب گذاشته جلو صورتش

سارا:دانشمند کور نشی اینقدر درس میخونی

 سینا: سلام سارا جون

سارا:اااااااااااااا گوش هات می شنوه؟

 سینا:چطور مگه؟

سارا:اخه گفتی از صدای زنگ من کر شدی گفتم برات سمعک بگیرم

 سینا:به مامان میگم ههههههههها؟

 سارا:کوچولو درستو بخون

 سینا از کلمه کوچولو بدش میومداحساس میکنه خیلی مرد و بزرگ شده من همیشه با این کلمه اذیتش میکردم

سینا:مامان ببین سارا اذیت میکنه ؟

 مامان:بسته دیگه کم لج کنید زبون درازی بهش کردم و رفتم تو اتاقم لباس رو عوض کردم از اتاق اومدم بیرون دست وصورتم رو شستم و منتظر شدیم بابا از سر کار بیاد تا شام بخوریم قبل از اینکه بابا بیاد میز رو اماده کردیم همینکه رسید خونه شام رو خوردیم و من به اتاقم رفتم اینقدر که خسته بودم رو تختم دراز کشیدم وکم کم خوابم برد


 

نوشته شده توسط عاشق در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 16:13 موضوع | لینک ثابت


قسمت سوم

سارا:واقعا منظورمو نفهمیدی؟

افسانه:نه یعنی چی خر پیدا کنیم سوارش بشیم؟

سارا:لازم نیست پیدا کنیم یکی داریم

 افسانه:سارا تو سرت می زنم هههها یعنی چی؟

سارا:یعنی الان افسانه جون کیفش رو میده من خم میشه من سوار میشم تا خونه منو می بره اخ جون اگه بدونی افسانه چقدر خر سواری دوست دارم؟زود باش دیر شد مامانم الان نگران میشه

سارا :واقعا خیلی بیشعوری الان میزنم تو سرت که بفهمی خر کیه

کیفش رو برد بالا تا تو سرم بزنه که صدای بوق ماشین مانع این کار شد.

راننده:خانوما کجا میریید؟

 مسیر من وافسانه خیلی با هم فرق داشت و از هم دور بود من اگر پیاده هم می رفتم30 دقیقه راه بود اما افسانه 1 ساعت باید پیاده روی می کرد. همیشه منتظر می موندم اول اون سوار بشه بعد من چون اگه تاکسی هم گیرم نمی امد پیاده می رفتم چون پیاده روی رو هم خیلی دوست داشتم . 

سارا:افسانه سوار شو برو تا کسی کم گیر میاد امروز

افسانه:نه سارا تو سوار شو وبرو

سارا:به جون تو نمیشه این بخت و اقبال خودت از این حاجی بهتر گیرت نمیاد بدو برو راننده:خانوما زود باشید

سارا:چشم الان اقا

افسانه:سارا می کشمت.فردا می بینمت

سارا:  فدات مواظب خودت باش.بای بای

هر چی صبر کردم تاکسی گیرم نیومد.گوشیم و در اوردم که 1زنگ به مامانم بزنم که می بینم مامان پیش دستی کرده و6 بار زنگ زده و من متوجه نشدم.مامانم رو خیلی دوست دارم البته میدونم همه ماماناشونو دوست دارند. همیشه بی دلیل نگرانم میشد می گم بی دلیل چون بهم می گفت سارا اینقدر با پسرا خشن بر خورد نکن اگر یکی پیدا بشه براحتی می تونه این خشک بودن و خود خواهی تو رو له کنه ممکن بهت اسیب هم برسونه لازم نیست اینقدر خشن بر خورد کنی همین متانتت کافیه.اصلا از پسرها خوشم نمی اومد دوست نداشتم مال کسی باشم بدم  می اومد از دوست پسر داشتن اینقدرماجراهای عجیب شنیده بودم که اویزه گوشم کرده بودم فکر می کردم همشون دروغگوند دوست نداشتم بازیچه دست کسی باشم دلم نمی خواست قلب پاک وپر امیدم رو کسی بگیره و بعد به راحتی خرابش کنه و بشکنه.قلبم برام مقدس بود همه کسانی رو که دوستشون داشتم اسمشونو تو قلبم هک کرده بودم به راحتی هم به کسی نمی گفتم دوست دارم ولی اگر هم می گفتم حاضر بودم جونم هم بهش بدم.اولین بوق که می خوره مامان گوشیرو بر می داره معلوم منتظر و نگرانم بوده چون سالهاست این اخلاقشو میشناسم

مامان:سارا معلوم هست کجایی؟

سارا:خانوم خوشکل اول سلام

 مامان:سارا نمی شنوی چی می گم؟ چرا دیر کردی؟الان کجایی؟ با کی هستی؟کی می رسی؟تاکسی گیرت اومد؟

سارا:اووووووووووووو مامان یکی یکی سوال کن من نمیدونم به کودومش جواب بدم؟ مامان:خیلی خوب بگو الان کجایی؟

 سارا:پاتو بر دار مامان

 مامان: یعنی چی؟واسه چی؟

سارا:مامان تو رو خدا بر دار زود باش...


 

نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 15:42 موضوع | لینک ثابت


قسمت دوم

اعصاب بوده تا این که 1 روز بهزاد بهش زنگ میزنه و میگه:افسانه میدونم در حقت بدی کردم اما هنوزم دوست دارم تمام این 1سال که ازدواج کردم با خیال تو بسر بردم الان هم نتونستم دوام بیارم و از زنم طلاق گرفتم میخوام با تو باشم و زندگی جدیدم رو با تو شروع کنم و مادرم فهمیده چه کاری کرده و راضی شده که با تو ازدواج کنم

افسانه:الان بهزاد ؟ اون موقع که تنهام گذاشتی فهمیدی چی به سرم اومد؟میتونی بفهمی چی کشیدم؟نه بهزاد دیگه باورت ندارم

بهزاد:افسانه گوش کن تو رو خدا 1 فرصت دیگه بده قول میدم جبران کنم افسانه خواهش میکنم من اشتباه کردم من بدون تو می میرم

 افسانه:دروغ می گی دلم به حالت نمی سوزه دیگه حرفات برام قشنگ نیست اون موقع رفتی فکر نکردی که من هم می میرم می دونی من چی کشیدم نه بهزاد همه چی تموم شده اون موقع برام ارزش داشتی نه الان

بهزاد:غلط کردم تو رو خدا 1 فرصت دیگه بده افسانه

افسانه تلفن قطع می کنه در حالی که می دونه داره به قلبش دروغ می گه اما غرورش اجازه نمی ده حق هم داره منم بودم قبولش نمی کردم 6سال از این قضیه می گذره اما خوب از حرفاش می فهمم هنوز بهزاد دوست داره و نمی تونه با این مسله کنار بیاد اما برای من خیلی عجیب مگه  بهزاد بهش خیانت نکرد مگه به جای افسانه ارث پدرش رو انتخاب نکرد پس چرا افسانه هنوز دوستش داشت ؟

 با افسانه به سمت کلاسا مون راه افتادیم تا اونجا 1 کلمه هم بینمون رد وبدل نشد. 

1:30 دقیقه که تو کلاس بودم نفهمیدم چه جوری گذشت افسانه که تو خودش بود و منم تو فکر افسانه که چرا داره با خودش اینجوری می کنه شایدم حق داره راست می گه من که تا حالا عاشق نشدم که بتونم افسانه رو درک کنم.

 احساس می کنم یکی داره قلقلکم میده

سارا : دیونه ترسیدم این چه کاری ؟ نمیگی استاد ببین جفتمونو می ندازه بیرون؟نکن دیگه ااااااا لوس

افسانه:همه جا رو اب ببره تو رو خواب می بره .پاشو بریم استاد 5 دقیقه که رفته هر چی صدات کردم متوجه نشدی معلوم هست کجایی خانوم خانوما؟

سارا:چطور نفهمیدی کجا بودم؟

افسانه:کجا بودی؟

سارا: سر قبر

افسانه:خفه شو پیش مرگم بشی .پاشو سارا دیر شد ماشین گیرمون نمیاد بریم خونه

سارا:چه بهتر امشب همین جا بغل هم می خوابیم تازه کلی هم خوش می گذره نظرت چیه؟

افسانه:  مگه ادم قحطی که بغل تو بخوابم؟

سارا:خیلی هم دلت بخواد گربه دستش به گوشت نمرسه می گه پف پف بو میده

افسانه:خیلی خوب من که حریفت نمی شم پاشو که خیلی دیر شد

عاشق افسانه بودم با اینکه خیلی قصه می خورد اما همیشه سر حال و خندان بود.تا پیش تاکسی ها گفتیم و خندیدیم.... افسانه راست می گفت دیر شده بود سه شنبه ها خیلی شلوغ بود حالا باید کلی صبر می کردیم تا تاکسی گیرمون میومد .

افسانه:اینقدر مسخره بازی در اوردی که دیر شد حالا چه کار کنیم؟  

سارا:هیچی زمان قدیم بابا بزرگت اینا با خررفتو امد می کردن برات تعریف کردن؟

افسانه: منظورت چیه سارا؟ ...


 

نوشته شده توسط عاشق در شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 12:52 موضوع | لینک ثابت


قسمت اول

شاید زندگی اون جشنی نباشه که ما انتظارشو داریم اما حالا که به این جشن دعوت  شدیم پس تا می تونیم باید خوب برقصیم.

 

صدای خواننده ای که می خوند اینقدر دلنشین بود که گذشت زمان رو حس نمیکردم. رو در رو دیوار این شهر همش از تو یادگار توی این کوچه ی بم بست منو تنها نمیزاره  .... میزنه اتیش به جونم پس کجایی مهربونم.....

نگاهی به ساعتم میندازم 10 دقیقه دیگه کلاس بعدی شروع میشه خدای من دیرم شد سرم از روی شونه های افسانه بر می دارم  و نگاهش کردم که بگم دیونه دیر شد بزن بریم ... وای خدای من چی می بینم صورتش از گریه خیس خیس اخ چطور ممکن بود اینقدر گریه کرده باشه که من متوجه نشده بودم واقعا خجالت کشیدم بهش گفتم

سارا: افسانه خیلی خری که هنوز به یادشی بیکاری واسش گریه میکنی؟ حیف اشکات نیست واسه 1ادم بی ارزش گریه می کنی؟اون بهت خیانت کردو رفت باید فراموشش کنی.  افسانه:سارا به خدا 6سال دارم تلاش می کنم که فراموشش کنم اما به خدا نتونستم .هر چی می گذره بهش که فکر می کنم بیشتر اتیش می گیرم

سارا:بلاخره چی؟فکر کردی با این کارات بر می گرده؟

افسانه:نمی تونم 4 سال رو به راحتی فراموش کنم من واقعا از ته دل دوستش داشتم با اینکه می دونم بهم خیانت کرد باز هم دوستش دارم

1دستمال از جیبم در اوردم و بهش دادم و گفتم : اشکاتو پاک کن دفعه اخرت باشه واسه یک نامرد گریه می کنی دیگه دوست ندارم اشکاتو ببینم مطمن باش عزیزم لیاقت تورو نداشته... افسانه:سارا عاشق نشدی که بفهمی چی میگم

 سارا:واسه همین نامردی هاست که از هیچ پسری خوشم نمیاد اخه تو توی خیابون باهاش  اشنا شدی باید 1 روز منتظر نامردیشم می موندی حالا بجنب که دیر شد

همیشه اعتقادم این بود دوستی خیابونی خوب نیست چه لزومی داره تو خیابون بهت شماره بدند بعد زنگ بزنی و دوست بشی باید اول طرف رو بشناسی  این که تو خیابون بهت بگن دوست دارم واقعا برام مسخره بود و مسخره تر اینکه ادم باور کنه .من و افسانه تو دانشگاه با هم اشنا شده بودیم هر دو دانشجوی روانشناسی بودیم روز اول تو کلاس کنارهم نشسته بودیم از همون نگاه اول  ازش خوشم اومد یک دختر سبزه روی با نمک باچشم های جذاب و دوست داشتنی 5 سال از من بزرگتر بود اما چون بچه اول بودم و با ادم بزرگ ها زندگی کرده بودم به راحتی می تونستم باهاش بر خورد کنم و همدیگر رو به خوبی می تونستیم درک کنیم .دوستش داشتم و باهاش راحت بودم با هم درده دل می کردیم.پدرش رو تو بچگی از دست داده بود و با مادرش زندگی می کرد . وقتی 16 ساله می شه تو خیابون با بهزاد اشنا میشه 4سال از بهترین روزهای زندگیش رو با او طی می کنه .اون موقعه بهزاد دانشجو و خیلی هم خوشکل و خوش تیپ بوده و در عین حال پدر ثروتمندی داشته وقتی شرایط ازدواج واسه بهزاد جور میشه خودشو افسانه قرارشونو میزارند اما این وسط با مخالفت شدید مادر بهزاد مواجه می شوند هر چقدر مقاومت میکردند فایده نداشته که در اخر مادر بهزاد می گه یا ما و ارث پدریت یا افسانه جونت؟بهزاد هم این خبرو به افسانه میده و افسانه بهش می گه هر جور خودت تصمیم می گیری .مدتی از بهزاد خبری نمی شه تا اینکه به افسانه خبر می رسه که بهزاد ازدواج کرده  خبر بدی بود واسه افسانه دنیا روی سرش خراب شد فکرشم نمی کرد برام تعریف کرد که از ته دل نفرینش کرده با اینکه بازم دوسش داشته می گفت 1 سال از ازدواج بهزاد گذشت و تمام این 1 سال افسانه تحت دکتر ...


 

نوشته شده توسط عاشق در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 21:8 موضوع | لینک ثابت


عکس عاشقانه

 

                                                     

     

 

 


 

نوشته شده توسط عاشق در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 21:44 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting